ايلياايليا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره

زندگينامه ايليای عزيزم

زرافه کوچولو

  ايليا جون مامانی ی دوست داره که اين زرافه کوچولو باشه که عاشقشه هميشه باهاشه  اينو دوست خيلی خوب مامانی فاطمه جون براش خرديده  آقا عزيز دل مامانی اين چه ژست سنجابيه که گرفتی ...
19 آذر 1391

تولد دوسالگی

خوشگل پسرم امسال چون اولين سالی بود که می خواستيم برات تولد بگيريم دوباره شروع کرده بودم به فکر کردن ديدن انواع مدلهای تزئينات تولد، کيک ، تغيير ليست غذامون. خدا رحم کرده بود ی مهمونی خودمونی بود وگرنه مامانی ايليا چکار می خواست بکنه؟ با بابايی شب رفتيم کيک برات سفارش داديم تا برگشتيم خونه پشيمون شدم فردا به محض برگشتن به خونه از اداره مستقيم رفتم ی قنادی ديگه و ی کيک ديگه سفارش دادم از چهارشنبه با بابا جون نشستيم هی بادکنک باد کرديم و همه جارو تزئين کرديم ولی امام از دست اين انفجارها که نيمه های شب فکر کنم همسايه هامونو بيدار می کرد شمام که طبق معمول می ترسيدی . پنجشنبه خدارو شکر ی خواب سير کردی و تا مهمونها بيان کلی سرحال ...
22 آبان 1390

پيش تولد دو سالگی

پسر قهرمانم همين که بوی مهر ماه می ياد دوباره به فکر تولد و برنامه ريزی برای اون افتادم . بريم مسافرت يا تولد بگيريم؟ خلاصه بعد از مشورت با باباجون قرار شد زودتر بريم مسافرت و روز تولدتم برات تولد بگيريم. امسال ديگه متوجه دريا ميشدی ولی بازم از شن بازی چون می چسبيد به پاهات زياد خوشت نمی يومد رفتيم برات ی دوچرخه خوشگلم خريديم کلی ذوق کردی به اميد خدا تا تولدت اميدوارم حسابی بهت خوش بگذره پيشاپيش تولدت مبارکه گل پسرم         ...
27 مهر 1390

تولد يکسالگی

گل پسرم از تولد يکسالگيت دوست دارم قدر يک دنيا برات بنويسم ولی نمی دونم چرا هی چی می خوام بگم بنظرم کم و کوچيکه هميشه از روزی که به دنيا اومدی فکر می کردم وای من بايد چه کارايی برای تولد گلم بکنم از يک ماه قبل ياد سال قبل افتاده بودم هی می گفتم پارسال همچين روزی  اين جوری بود ... با هر کسی هم که تجربه تولد يکسالگی گرفتن برای نی نی خودش رو داشت صحبت کردم اکثرا راضی نبودن بابايی هم که دوست داشت بريم مسافرت آخر سر به اين نتيجه رسيديم که چون هنوز شما کوچول و موچولوی چيزی از جشن متوجه نمی شی تازه چون استراحتت هم بهم می خوره ناراحت و خسته هم می شی از اون گذشته حدود يکسال و نيم هم هست که خودمون مسافرت نرفتيم خلاصه بعد از مشورت با ...
2 آذر 1389

تجربه های تلخ

امروز ساعت 6 داشتم نماز می خوندم شما آقا کوچولو رو هم گذاشتم که تو تختت بشينی و بازی کنی يک دفعه حس کردم صدات ی جوری شده تا رسيدم بهت ديدم خودت رو از تختت آويزون کردی رو به پايين و نمی تونی هم برگردی قلبم وايستاد بغلت کردم و تا يکساعت قلبم داشت تند تند می زد آخه آقا کوچولو اين چه کاريه تجريه های تلخ بد ولی خودت دنبالشون می کنی ديگه اينکه موچول مامانی نمی دونم چرا عاشق کشوهای آشپزخونه شدی و بازشن می کنی و موقع بستن انگشتهای گنجشکی تو ميزاری بينشون و می ببنديشون اونوقت حالا نکن و کی گريه کن ببخشيد مامانی تقصير منه قول می دم بيشتر مواظبت باشم عزيزم ...
1 تير 1389

آشنايی با مهدکودک

متاسفانه بعد از اينکه بيمه مرخصی ده روزه مامانی رو تائيد نکرد مجبور شديم برنامه هامون رو هماهنگ کنيم تا از اول ارديبهشت رفتن به اداره رو شروع کنيم ولی قبل از اون ايليای مامانی بايد با محيط جديدش آشنا بشه بخاطر همينم شروع کرديم به حاضر شدن و رفتيم مهد از ساعت 10 صبح به مدت نيم ساعت آقا کوچولو رفت پيش مربيش و مامانی هم نشست توی حياط خدا رو شکر خيلی هم خوب همکاری کرد بعد از اينکه برگشتيم مامانای مهربون برای اولين بار برنج نيم دانه رو توی آبگوشت پخته بود له شده به اندازه يک قاشق چايخوری خورد بعدم چون خيلی امروز پسرم خيلی تلاش کرده بود به يک خواب شيرين رفت. ...
21 فروردين 1389

آش دندونی

پسر گلم بران تعريف کنم که از وقتی که روز جمعه متوجه دندون خوشگلت که مثل مرواريد می مونه شدم هی تو فکر افتادم که برات آش دوندونی درست کنم با خودم گفتم باشه آخر هفته تو تعطيلات ديدم نه دلم طاقت نمی ياره از ديروز دست به کار شدم و حبوباتها رو خيس کردم و يک سری و پختم و امروز آش رو جا انداختم و گوشت قلقلی هاشو درست کردم و بابايی جونی تزئينشون کرديم و بعدشم ايليای دندون طلا با بابايی رفتين و آش ها رو پخش کردين منم فرصت رو غنيمت ديدم و خونه رو حسابی جمع و جور کردم راستش بگ پسرم خيلی خسته شدم ولی کلی ذوق دارم . قربونت برم هزار بار پسر نازم دندون خوشگلت مبارکه عزيز مامانی و بابايی  ...
17 خرداد 1388